مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
410
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
از همه خوشتر آنكه بحجرهء خواهر من آمدهاى . پس از آن ، مرا بحجرهء خويش برد و با خواهر خود گفت : من عهد كردهام كه با حرام جمع نشوم . و لكن چنان كه او خود را از بهر من بورطه انداخته ، من نيز كارى كنم كه بحلال با او جمع آيم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دخترك با خواهر خود گفت : به زودى خواهى ديد كه من در جمع آمدن با او چكار خواهم كرد . اگر جان بايدم بذل كرد ، مضايقت نكنم . پس در حالى كه ما بگفتگو بوديم ، هاىوهوى بلند شد . نگاه كرده ، خليفه را ديديم كه به قصد حجرهء او همىآيد . آن ماهروى ، مرا گرفته ، در پستوى گذاشت و در بر من ببست و خود باستقبال خليفه بيرون رفته ، خليفه را بحجره درآورد . چون خليفه بنشست ، دخترك در برابر او بايستاد و كنيزكان را حاضر آوردن شربت فرمود . و خليفه ، مادر معتضد باللّه را دوست ميداشت و او بغرور حسن و جمال از خليفه دورى كرده بود و خليفه متوكل بغرور خلافت و او بغرور خلافت و او بغرور حسن با يكديگر صلح نمىكردند . ولى خليفه از محبت او در دل ، شررى داشت فروزان و ناچار بحجرههاى كنيزكان ديگر ميرفت و بامثال او ميپرداخت و خود را بتغنى و لهو و لعب مشغول مىداشت . چون خليفه بآواز خوش شجرة الدر مايل بود ، بحجره او آمده ، او را خواندن فرمود . در حال ، شجرة الدر ، عود به كف گرفته ، تارهاى او را استوار كرده ، اين ابيات برخواند : شاهد كه در ميان نبود شمع گو بمير * ور هست اگر چراغ نباشد منور است كاش آن بخشم رفتهء ما آشتىكنان * بازآمدى كه ديدهء مشتاق بر در است خليفه را از شنيدن ابيات ، طربى سخت روى داد و گفت : اى شجرة الدر ، از من تمنائى كن . دخترك جواب داد : تمناى من اينست كه مرا آزاد كنى . خليفه